هوالعشق

فرزند نامشروع

نگارش : مهدی آقاباقری

فرزندی لایق یا شاید نالایق، نمی­دانم ولی شکوه دارم از پدرم از مادرم که سرنوشت مرا چون اسمم غم­انگیز رقم زدند. مگر نگفته­اند که هر فرزند نسبت به پدر و مادرش حقی دارد و یکی از آن­ حقوق نام­گذاری صحیح است! من نسبت به نامم اعتراض دارم. نام من بود که باعث همه انحرافاتم شد. نام من بود که مرا عصیان­گر و یاغی کرد، نام من بود که نیک­نامی را لکه­دار کردم و در حلقه ناکسان درآمدم. حقم را چگونه باید بستانم؟ حال که سالیان عمرم گذشته و غبار پیری بر سرم نشسته و خزان عمرم رو به زمستان است. بهارانم را گذرانده­ام و تابستان عمرم سراسر معرکه­ای بین تموز و ایشتار بوده و اکنون در پایانه­ای سرگردان، طلب­کار از همه به خصوص پدر و مادری که در حقم بدی کردند و بزرگترین آن­ها نام­گذاری من بود. مگر من فرزند انسان نبودم! مگر شروع و زائیده عشق نبودم! مگر در هنگام تولدم ایام به کام آن­ها نبود که چنین نام زشتی بر من نهادند و سرنوشتم را با بدی عجین کردند؟! سال­هاست که در پی راه حلی هستم. کوچه­ها و باغ­ها و شهر­ها را گذر کرده­ام. نشانی­ها پرسیده­ام و نشانه­ها یافته­ام. در منزلی مردی از فلورانس مرا گفت که چاره کار در دست بئاتریس نامی است ولی برای رسیدن به او نیاز به ویرژیل دارم. چگونه باید ویرژیل را در ابتدا بیابم تا او مرا به بئاتریس رهنمون شود؟! در منزلی دیگر نابینائی روشن دل دیدم که مرا رهنمون به نشانی­ای دیگر کرد و گفت در این غوغا­کده نشان از بی­نشان چه جویی باز؟ حال خونین دلم که گوید باز؟!. سرنوشتم را خط به خط مرور کرده­ام و چاره را هنوز نیافته­ام. دلباخته­ای دیگر مرا رهنمون به خال هندو و سمرقند و بخارا کرد. دلداده­ای مرید مرا به باغی خواند که فرش زمردین در آن گسترده و انوار رحمت از هر گوشه­اش نمایان است.

خدایا از گوشه­ای برون کن آن کوکب هدایت که زین راه بی­نهایت ملولم. در خراباتی دیگر، خرقه دریده­ای مرا گفت که عزم سوی ما کن که آنچه در پی­اش هستی، جوابش در بی جوابی است. آن قدر در پی جوابم کوشیده­ام و هر منزلی را پیموده­ام که حتی کوه قاف را هم دیده­ام. ای کاش آن روز زودتر رسیده بودم که تا با آن سی مرغ سیمرغ می­شدم و از این بدنامی رهایی می­یافتم. تنها نکته­ای که در آن روز یافتم آن بود که "خرد برتر از هر چه ایزد بداد   ستایش خرد را به از راه داد".

سال­ها گشتم در پی خرد تا یافتم چگونه به هر جانب که روی آرم درفش کاویان بینم. اکنون هنگامه آن رسیده که سر الب ارسلان بینم ز رفعت رفته بر گردون و باید بروم تا همکنون در گل تن الب ارسلان بینم. ولی جوایم را هنوز نیافتم. نام بد مرا به بدنامی کشاند. هر چه پیران مرا نصیحت کرد که "از نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است    وز ننگ چه پرسی که مرا نام ز ننگ است" ولی باز از نام خود گله دارم. چرا؟ به کدام دلیل پدر و ماردم که مدعی بودند مرا دوست دارند مرا "جهل" نام کردند. "وداع غنچه را گل نام کردند   طرب را ماتم غم آفریدند" ولی مرا از روز اول آفریدند. از آن­ها نمی­گذرم چون که "طفیل چشم من نم آفریدند" و مرا ازجهل مبسوط آفریدند. سال­هاست که می­کوشم تا شاید بتوانم حداقل از شناسنامه­ام این بد نامی را حذف کنم ولی چون تشنه­ای که از دریا قصد سیراب شدن داشته باشد بیهوده می­کوشم. اگر کسی می­تواند مرا از این بدنامی نجات دهد، دریغ نکند که نجات درمانده واجب است.

آخر نامم همه بد نامی است

عشق کجایی که کنی چاره­ام؟!